آخرین‌بار کی خندیدی؟

images

امروز نه، اما دیروز

بعضی افراد هم اصولا اهل خاطره‌بازی هستند، به خودشان می‌خندند اما نه به امروزشان، بلکه به گذشته‌شان. گذشته‌ای که به نظرشان خوشایندتر می‌رسد. گذشته‌ای که گاهی در دوران مدرسه خلاصه می‌شود و گاهی دیگر به روزهای ابتدایی ازدواج یا دانشگاه. نمونه واضحش مردی است به اسم محسن با بیش از 20 سال سابقه زناشویی. او این روزها دو بچه دارد، خانواده‌اش را کمتر می‌بیند و اگر همان قرارهای هفته‌ای یک مرتبه نبود، ممکن بود بیشتر از یک هفته بگذرد و پدر و مادرش را نبیند. او اهل خندیدن به امروزش نیست، اما پای روزهای گذشته که به میان می‌آید، خنده از لبانش محو نمی‌شود. مخصوصا خاطره‌های مربوط به ازدواجش. از آن خاطره‌ها که با هر مرتبه یادآوری‌شان لبخند روی لب‌هایش می‌نشیند. می‌گوید: «موقع خواستگاری، مامانم پایش رو توی یک کفش کرد که الاوبلا باید با همون کسی که من می‌گم ازدواج کنی. حالا من قول و قرارهام رو گذاشته بودم، نمی‌تونستم بهش بگم نمی‌خوام با اونی که تو میگی ازدواج کنم و مجبورش کنم بریم خواستگاری کسی که خودم دوستش دارم. تا یک ماه سرم گرم این بود که کاری کنم که مامانم خودش زنم رو ببینه.» این‌طور شد که به خواسته‌اش رسید. امروز که به آن دوران فکر می‌کند، خنده‌اش بند نمی‌آید: «خودم هم نمی‌دونم چرا نرفتم مثل آدم بهش بگویم می‌خواهم با فلانی ازدواج کنم.»

ادامه مطلب در صفحه بعد:

دیدگاه اضافه کنید